و امروز هم یه اینگونه گذشت ....
سلام بابایی .... .gif)
امروز من و مامان سمیرا رفتیم سونوگرافی . البته به اسرار من و خاله مینا بود که رفتیم ....
.gif)
آخه دیشب یه اتفاقاتی افتاد که من و خاله مینا مامان سمیرا رو وادار کردیم که بریم سونوگرافی . دیشب ما مهمون داشتیم ... همسایه بقل اومده بود خونمون برای تشکر از اینکه ما این چن سال ( 2 الی 3 سال ) بهشون از طریق لوله کشی آب دادیم .... آخه اونها تازه خونشون رو ساخته بودن و خونشون آب نداشت ... به همین دلیل از طریق لوله کشی از ما آب قرض کرده بودن .... بگذریم ... اومده بودن اونجا و بدلیل اینکه مامان سمیرا تورور توی شکش داشت و نباید کار زیادی انجام بده و چیزیهای سنگین رو بلند کنه از خاله مینا کمک خواستم و اونهم اومد خونمون ....
.gif)
مامان سمیرا همینطور که داشت برای مهمونها هندونه قاچ می کرد .... خاله مینا لومد که از بقل مامانی رد بشه و بره چایی بریزه یه لحظه یه فشار کوچولو به مامانی اومد درد کوچولوی توی بدنش احساس کرد .... من همونموقع نفهمیدم ولی خاله مینا فهمید که به مامانی فشار اومد ... به همین دلیل آخر کار مهمانی به من گفت و من و خاله تصمیم گرفتیم که صبح مامانی رو ببریم سونوگرافی که نکنه خدایی ناکرده اتفاقی برای تو و مامان سمیرا افتاده باشه ....
.gif)
صبح رفتیم سونوگرافی و آزامایشات مختلف .... خدارو شکر هم تو سالمی و هم مامانی .... دکتر خیلی امیدوارانه اومد و به ما گفت هیچ مشکلی براشون پیش نیومده ولی بیشتر مواظبشون باشید .... من خیلی خوشحال شدم .... و از خانم دکتر سئوال کرده که وقت موعود کی فرار می رسه و او گفت انشالله هرچه زودتر ....
.gif)
خوب بابایی امروز هم به اینگونه سپری شد و من هم خاطره امروز رو برات توی این وبلاگ قرار دادم .... انشالله تو میایی و می خونی یو از خاطرات خودت قبل از به دنیا اومدنت با خبر می شی .....
.gif)

و امروز هم یه اینگونه گذشت ....
